و تو همچنان که هستی...
* میم جان!
شماره ۱ خیلی زیاااد...
* لطفا زبان به کام گرفتن را الگوی خود کنیم... کی باید بفهمیم سنگینی گناهان زبان را... کی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:13  توسط دوست |
گر دست دهد خاک کف پای نگارمبر لوح بصر خط غباری بنگارمپروانه او گر رسدم در طلب جانچون شمع همان دم بدمی جان بسپارمهرچه میخواهد دل تنگم، اینجا، مجالی ست برای گفتنش...به مدد مولایم، یوسف زهرا...یا مهدی!* دوست ندارم خواننده آقا داشته باشم..مخاطب دلنوشته هایم بجز شخص پدرم، همگی از جمعیت اناث میباشند..!آنچه از نوشته هایم قابل برداشت است، لزوما همان مقصود من از نوشتن نیست...کمی سخت مینویسم و توقع کمی دقت نظر دارم...با سپاس!** پس از سالها بازگشته ام به وبلاگ نویسی... نمیدانم چقدر به گفته های گذشته پای بندم... فقط میدانم مخاطب خاص دارم...حالا یک عشق زمینی دارم...با هم تا عرش...
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
وقتی دل می کنم
از هرچه نباید...
+ آن کس که تو را شناخت ...
++ نازنینا.. ما به ناز تو...
+++ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ....
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
سحر نمیشود
وقتی, که نیستی...
آخ که نبودنت چقدر هست
آنقدر زیاد خود صاحب هویت, شده
مشق کن ای دل
امشب محسن نیست...
امشب شب نیست
امشب من نیست
امشب هیچکس نیست
امشب نیست
نیست
نی...
ن...
--------
شهر در هجوم نبودنت خالی است
شهر نیست
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
زنی تنها
با دستانی سرد
و تنی گر گرفته از تب
در این عالم...
هیچ کسی را ندارم
که کس من باشد
جان من باشد
جز این طفل شیرخوار
بر من ببخشش...
خداااااا
بر دل بیقرارم رحم کن...
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
جگرم برایش کباب است... کباب...
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
فرار میخواهد
از اینجایی که منم
تا جایی که من نیست
چقدر راه مانده؟
طالبم به رفتن
نبودن
نماندن
دویدن را بلدم
فقط دور خودم
آنقدر درجا میزنم
که خودم زیر پای خودم را خالی کند
هوس سفر دارم
ز غبار این بیابان
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
دست هام دیگر قوت چرخاندن فرمان ندارد
سقوط خواهم کرد
در دره ای که انتها ندارد
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
اما خوب شدن
با مثل روز اول شدن
فرق دارد
- این حجم از طلب مردن طبیعی نیست...
- کاش بمیرم
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
و تو همچنان که هستی...
* میم جان!
شماره ۱ خیلی زیاااد...
* لطفا زبان به کام گرفتن را الگوی خود کنیم... کی باید بفهمیم سنگینی گناهان زبان را... کی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:13  توسط دوست |
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
روز در خواب و خیالاتم و شب بیدارم
*آخ... چقدر بدحالم... چقدر زیاد....
** آخ... کاش بمیرم.... کاش...
*** احوالی که نمیفهمم... اشکهای که بند نمی آید... بغضی که نمیخوابد.... زنی که آهسته، آهسته می میرد....
**** آخ... چه خوب که کسی نمیخواندم....
***** آخ....
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:43  توسط دوست |
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
شب تولد
تنها
سوت و کور
بی هیچ حرفی
حتی دعای خیر
حتی سلام
حتی لبخند
+ خوبه که انقدر بی اهمیتم... راحت تر دل می کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 20:57  توسط دوست |
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
هزار بار دیگر هم بیایی و بروی و بیایی و در بکوبی باز نخواهد شد...
باز نخواهد شد که نخواهد شد که نخواهد شد...
اینهمه تلخی و گزندی را از کجا آوردی دختر؟
ببر زبانت را...
لال بودی کاش....
—خ ا ک ب ر د ه ا ن م . . . . .
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:49  توسط دوست
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
برچسب:
نویسنده: آوا کاشانی
برچسب: درختانه,
نویسنده: آوا کاشانی