هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...

تعرفه تبلیغات در سایت
دلم قرار ندارد

فرار میخواهد

از اینجایی که منم

تا جایی که من نیست

چقدر راه مانده؟

طالبم به رفتن

نبودن

نماندن

دویدن را بلدم

فقط دور خودم

آنقدر درجا میزنم

که خودم زیر پای خودم را خالی کند

هوس سفر دارم

ز غبار این بیابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 1:5  توسط دوست  | 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 6:08
جاده زندگی در یک پیچ بی انتها افتاده

دست هام دیگر قوت چرخاندن فرمان ندارد

سقوط خواهم کرد

در دره ای که انتها ندارد 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 14:31  توسط دوست  | 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 10:11
زخم ها خوب میشود

اما خوب شدن

با مثل روز اول شدن

فرق دارد

- این حجم از طلب مردن طبیعی نیست...

- کاش بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶ساعت 8:52  توسط دوست  | 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 10:11
دگران روند و آیند

و تو همچنان که هستی...

* میم جان!

شماره ۱ خیلی زیاااد...

* لطفا زبان به کام گرفتن را الگوی خود کنیم... کی باید بفهمیم سنگینی گناهان زبان را... کی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:13&nbsp توسط دوست  | 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 2:03
قصه ی روز و شب من سخنی مختصر است

روز در خواب و خیالاتم و شب بیدارم

*آخ... چقدر بدحالم... چقدر زیاد....

** آخ... کاش بمیرم.... کاش...

*** احوالی که نمیفهمم... اشکهای که بند نمی آید... بغضی که نمیخوابد.... زنی که آهسته، آهسته می میرد....

**** آخ... چه خوب که کسی نمیخواندم....

***** آخ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:43&nbsp توسط دوست  | 

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 2:03
سخت است

شب تولد

تنها

سوت و کور

بی هیچ حرفی

حتی دعای خیر

حتی سلام

حتی لبخند

+ خوبه که انقدر بی اهمیتم... راحت تر دل می کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 20:57&nbsp توسط دوست  | 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 2:03
خاک کف پای نگار و این احوال؟؟

هزار بار دیگر هم بیایی و بروی و بیایی و در بکوبی باز نخواهد شد...

باز نخواهد شد که نخواهد شد که نخواهد شد...

اینهمه تلخی و گزندی را از کجا آوردی دختر؟

ببر زبانت را...

لال بودی کاش....

—خ ا ک ب ر د ه ا ن م . . . . .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:49&nbsp توسط دوست 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 2:03
یه وقتایی اون وقتا که یه شمه ای از بهشت رو درک کردی و دوباره پرتت کردن تو جهنم بعد از اون که لقمه های بهشتی خوردی و حالا عذاب شده رزقت مثل زمانی که هوای پر از خاک به مشام کشیدی ولی بوی خدا رو حس کردی بعدش بعدش بعدش که تو ویرونه ها قدم زدی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 27 آبان 1396 ساعت: 15:14
شباهت عجیبی که من با درخت دارم ایستادگی است... در هر فصلی... در هر ساعتی.... در هر حالی.... با هر میزان بار و ثمر، با هر مقدار غم و اندوه، در تنهایی و میان جمع، در گوشه و در میان.... اما فقط یک فرق داریم... او پس از لختی زمستان، دوباره با امید،
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 13:14
یادم باشد وقت پیری و تنهایی بچه ها را نکشانم کنارم یادم باشد عزتی که خدا داده مفت نفروشم یادم باشد آنقدر خرج بچه نکنم که بازپسش سنگین تمام شود یادم باشد ۲۶ساله ام و روزی شاید ۵۶، ۶۶ یا ۷۶ساله باشم آن روز بدانم کدام گندم را برداشت می کنم یادم با
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 13:14

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :